داستان " کرم شب تاب "
...روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي کرد. خدا گفت: "چيزي از من بخواهيد. هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است. "
و هرکه آمد چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشمايي تيز. يکي دريا انتخاب کرد و يکي آسمان را.